اصلا در این شکی نیست که من خیلی کوچیک کوچیکم اما نمیدونم تنهایم از کجا آب میخوره که حتی گوشه ایی از اونو هیچ کودوم از این آدمای بزرگ بزرگ بزرگ پر نمیکنن
هوا خاموش بود و چشمها خیس ، نگاه من تو را فریاد می زد ... همین
همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال بنگر که چگونه می افتی؟ چو برگی زرد یا چو سیبی سرخ